تبلیغات
ss501 stories - ashamed night . 1
تاریخ : پنجشنبه 26 مرداد 1391 | 08:31 ب.ظ | نویسنده :

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام ....

خــــــــــــــــــــب این داستان جدید وتقریبا قدیمیه ...

اسمش اشیمد نایت یا شب شرمنده هست ...

امیدوارم که از ایت داستان هم خوشتون بیاد و طبق معمول همراهیم

کنید هرچند همراهیتون در سکوت باشه و نظر نمیذارید ..

این پارت خیلی زیاده و از نظر من اولین پارت همیشه قشنگ ترین پارته ..

بهتون پیشنهاد میکنم با یک موسیقی بی کلام اروم بخونید .

من که خودم با اهنگ لونلی نس از پاییز طلایی که اهنگسازش فریبرز لاچینی

هست نوشتم .

بــــــــــــــــــــــــــــــــوس

عاچکتـــــــــــــــــــــــونم ..

برید ادامه ....

فهلنــــــــــــــــــــات ...

جمله منتخب : من .. این کلمه برایم اشنا و در عین حال

 غریب است ..

اگر یادتان بود و باران گرفــــــــــــــــت ...

دعایی به جال بیابان کنیــــــــــــد ....


شب شرمنده ...
.
.
.
.
.
من...
این واژه برایم اشنا و در حین حال غریب است ...
ان را به گوش شنیده و بر زبان جاری کرده ام اما هرگز معنای ان را به درستی درک نکرده ام...
ایا من تنها خطاب خویشتن است ؟؟ ایا من خود خویشتن تنها سونیا هستم ؟؟
ایا این کلمه هیچ معنای دیگری ندارد ؟؟  
و حال ، من ..
من از این دنیا ... از این زندگی .. از این مردم ویا حتی از خود خویشتن چه میخواستم ؟؟
سال هاست به این سوال می اندیشم اما با هر بار تفکر ، کمتر و کمتر به نتیجه میرسم ...
حقیقت این است ... من از این دنیا چه میخواستم ؟؟ یک عشق ؟ یک خاطره ؟ یک نام ؟؟ تمام انچه
من از دنیا میخواستم این بود ؟؟؟
با صدای پدر دفتر خاطرات من که حال تنها پر شده بود از سوالاتی که روزانه به انان می اندیشم
می بندم و بلند میگویم : بله بابا ؟؟
او نیز میگوید : دخترم ... بیا ناهار ...
مادرم سال هاست در اثر بیماری شدید قلبی از دنیا رفته است ... شاید عدم معالجه زود هنگام نیز
یکی ازدلایل ان باشد ....
پس از مرگ مادر ، پدرم سکته کرد و از کمر به پایین فلج شد ...
با این وجود هرگز دست از جنب و جوش و کار و کوشش بر نمیدارد ...
روی ویلچر می نشیند و غذا میپزد ... جزوه های روی کاغذ مرا تایپ میکند ...
و تنها خواسته اش از من این است که درس بخوانم و فرد بزرگی بشوم ... فردی که به خاطر
مشکلات مالی خانواده اش را از دست ندهد ..
هر بار او این خواسته را به زبان می اورد اشک در چشمانش حلقه میزد و بر روی صورت پر از
چین و چروکش سرسره بازی میکرد ..
گویی به یاد مادر و خاطراتش می افتاد ...
مادر ... چه زن فوق العاده ای بود ....
درد داشت ... سختی میکشید ولی لبخند میزد و میخندید ....صبور بود ... او برای من نمونه کامل
یک مادر بود ...
پدر نمیتواند کاری خارج از خانه به خاطر معلولیتش بکند ...
من به صورت نیمه وقت در رستوران کار میکنم .... و به این دلیل که شاگرد ممتاز دبیرستان بودم
با کمک دبیران و مدیر دبیررستان به دانش اموزان دروس تخصصی را به صورت خصوصی
اموزش میدهم ...
زندگی را با همین اندک درامد میگذرانیم ...
تنها یک چیز مرا بیش از حد نگران میکند ... اینکه تا چند هفته دیگر داشنگاه اغاز میشود و من
 نمیتوانم هر روز در رستوران کار بکنم ....
به دلیل اینکه جزو رتبه های برتر بودم نیازی به پرداخت هزینه نداشتم و تنها سعی من این بود که
در طول سال نیز دانش اموز ممتازی باشم تا برای پرداخت هزینه سال اینده دچار مشکل نشوم ...
به سمت اشپز خانه که تنها در فاصله چند متری اتاق من قرار دارد میروم ...
پدر باز هم با مهربانی و محبت با گوشه گوشه جان غذا پخته بود ...
نگاهی به او میکنم و میگویم : پدر .. چرا اینقدر غذا پختین اخه ؟؟؟
و او با مهر و لبخند به من میگوید : دانشگاه نزدیکه باید خوب غذا بخوری که تقویت بشی ...
گونه پدر را میبوسم و در کنار ویلچر پدر مینشینم ....
تنها واژه ای که در لحظه لحظه کنار او بودن در ذهنم نقش میبست .. معنای حقیقی عشق بود ..
اینکه نهایت دوست داشتن یک نفر چگونه است ....
.
.
.
.
.
چند روز گذشته است ...
طبق معمول هر روز پدر را بیدار میکنم و فرم زرد رنگ رستوران را میپوشم و به رستوران میروم
در طی این چند روز در رستوران دوبرابر کار میکنم تا پس اندازی برایم باشد ..
صبح ساعت 7 کار را در رستوران اغاز میکنم و عصر ساعت 8 تمام میکنم ....
ساعت صرف صبحانه 8 صبح است ولی برای اطمینان از نظافت رستوران صبح ساعت 7 به
رستوران میروم ...
همیشه به پدر میگویم در طول زمانی که من در خانه نیستم او را نزد دوستانش ببرم تا بدون من
حوصله اش سر نرود .. اما او میگوید دوست ندارد حتی پا در خانه سالمندان بگذارد ...
.
.
.
.
.
روز ها از پی هم میگذرند و امروز روز اول دانشگاه است ..
توانسته ام با کمی از پس انداز خود در این چند ماه لباس مناسبی برای رفتن به دانشگاه خریداری
کنم.
پدر اخرین سفارشات را کرد و پیشانیم را بوسید و به حکم بدرقه برایم دست تکان داد ...
من نیز از دور دست هایم را برایش تکان دادم و به سمت دانشگاه روانه شدم ...
به در دانشگاه که میرسم نگاهی به کل ساختمان های درون مجموعه می اندازم و سپس با کشیدن نفس
عمیقی خود را ارام میکنم و اولین قدم را به سوی حیاط دانشگاه بر میدارم...
تعداد زیادی جوان و تعداد کمی میانسال در حیاط به چشم میخورند ...
با دقت جای جای دانشگاه را از نظر میگذرانم و بعد ارام کاغذی که روی ان شماره کلاس را
یادداشت کرده ام در می اورم ...
هرچند هنوز برای ورود به کلاس زود است اما ترجیح میدهم در محیط کلاس باشم تا در حیاط
دانشگاه ...
بر روی اولین صندلی که نظرم را جلب میکند می نشینم ...
برای من جایی که میشینم مهم نیست .. برایم هرگز مهم نبوده .... برای من تنها محتوای گفته های
کسانی است که پشت تریبون استاد می ایستند ...
کیفم را روی پایم میگذارم و خود را با مرور واحد هایی که برداشته ام سرگرم میکنم ...
کم کم همه دانشجو ها وارد کلاس میشوند ....
حواسم تماما نزد اعمال خود است و حتی کوچکترین توجهی به اعمال دیگران نمیکنم ..
که صدای دختری که گویی مرا خطاب قرار داده است توجهم را جلب میکند ...
ارام و با عشوه میگوید : اوپس .. تو همون گارسونه نیستی ؟؟
نگاهی خونسرد به او میکنم ... تیپ زننده ای داشت .. به طوری که اصلا مناسب دانشگاه و محیط
ان نبود ..
ارام و با خونسردی پاسخ میگویم : بله ...
.
دلیلی نمیبینم تا بخواهم از کار کردن خجالت بکشم ... برای من امری عادی است و هیچ نیازی ندارم
که بخواهم خودرا از انچه که هستم دور کنم ..
نگاهی پر از تمسخر به من کرد و گفت : اولالا ..پس تویی ؟؟؟ بعد بلند داد زد : بچه ها دختر
گارسون اینجاست .. دین دین ... رستوران ... شما را به صرف صبحانه دعوت میکند ..
همه ان ها شروع به خندیدن کردند. ...
دلیل خنده انان را نمی یافتم ..
من از ان زمان که قادر بودم ، کار کرده بودم ..
کار برایم امری عادی  است و هیچ دلیلی برای خجالت از ان نمیبینم . اما خنده انان مرا متحیر کرد .
دوست نداشتم جز خونسردی و جوانمردی اخلاق دیگری از خود نشان دهم اما گویی که این دختر
جنجال طلب میکرد ...
نگاهی به دختر کردم و گفتم : خیلی ممنون که برای رستوران هم تبلیغ کردی ولــی بهتره من یه
توصیه بهت بکنم ... بهتره اگهی های لباس های روستایی رو بندازی دور عزیزم .. این لباسا اصلا
مناسب دانشگاه نیست ...
و او به وضوح قرمز شد و حال سیل عظیم خنده ها بود که او را احاطه کرده بود ...
و او نگاهی پر از نفرت به من کرد و بعد از کلاس خارج شد ...
پسرکی که در کنج کلاس نشسته بود و هر از گاهی نگاهی به جمعیت می انداخت بلند شد و به سمت
من امد ...
در همان لحظات اول بر دلم نشست ...
ارام و مهربان بود ...
نگاهی با لبخند به من کرد و گفت : سلام ... من هونگ نار هستم ... خیلی خوبه که از چیزی که
هستی خجالت نمیکشی. ... فکر کنم من بزرگترین درس رو طول این سال از تو گرفتم ..
لبخندی زدم و دستم را دراز کردم : منم سونیا هستم ... سونیا ایلی ...
نگاه پر از مهری به من کرد و دستم را فشرد و گفت : خوشوقتم ..
نگاهی به صندلی کنار دستم کرد و گفت : کسی پیشت میشینه ؟؟
نگاه مهربانی به او کردم و با لحن با مزه ای گفتم : فکر نکنم ... با کار امروزم !! ...
خنده ارامی کرد و در کنارم بر روی صندلی نشست ...
پسر مهربان و باهوشی بود ...
در همان ابتدا با او خو گرفتم ...
ارام و مهربان بود اما در عین حال شیطنت خاص خود را داشت ...
و حال من خواسته خود را از دنیا میفهمم .. یک دوست که در کنارم باشد و در تنهایی مرا یاری کند.
و سوالی که من طولانی مدت به ان می اندیشیدم .. بالاخره پاسخ یافت ...
هونگ نار جوانی بود مهربان و خونگرم .... ارام و با وقار ...
تا زمانی که استاد وارد کلاس شد ، با یکدیگر حرف میزدیم و از خود و خانواده خود میگفتیم ...
زمانی که استاد امد تمام کلاس به یکباره در سکوت فرو رفت ...
استاد چهره ای عصبی و خشن داشت ... در همان لحظه اول چهره دانشجو ها گواه میداد که انان نیز
با من هم عقیده اند ..
استاد با خشکی سلام کوتاهی کرد و سپس نام تمامی دانشجو هارا بلند خواند و نگاهی به دست هایی
که یکی پس از دیگری بدون وقفه به بالای سر میرفت ، میکرد ...
نگاهش انقدر سرد و بیتفاوت بود که گویی تمام شب را در یخچال خوابیده است ...
هونگ نار ارام کنار گوشم گفت : فکر کنم دیشب تو فریزر خوابیده ...
با تعجب به او نگاه کردم و گفتم : دقیقا میخواستم همینو بگم ...
نگاهی به من کرد و خندید و من نیز خندیدم ...
استاد بدون هیچگونه شوخی ویا حتی توضیح روند کلاس ، درس را اغاز کرد ..
بر خلاف چهره و روحیه خشن و خشکش در درس دادن بسیار ماهر بود ...
بطوری که هر واژه ای را که از دهان خارج می نمود سریعا به طوری عمیق میفهمیدم ...
داشتن چنین استادی موهبت بود ...
قد کوتاه و هیکل متوسطی داشت ...
چهره اش سنش را 30 نشان میداد ...
دقیقا هنگام اتمام ان ساعت بدون توجه به نصفه کاره بودن مطلب درسی کلاس را ترک کرد ...
هونگ نار خیلی سریع دست مرا گرفت و از کلاس بیرون کشید ...
هر چه از او خواستم بگذارد وسایلم را جمع کنم .. از این کار امتناع کرد ....
با یکدیگر به سمت حیاط رفتیم ...
با دلخوری نگاهی به او کردم و گفتم : اومدن به حیاط چه عجله ای داشت اخه ؟؟؟
با خستگی لبخندی زد و گفت : اگه چویی گیرت میاورد مطمئن باش تلافی صبحو سرت در می اورد.
و من چه قدر سریع قضاوت کرده بودم ...
قضاوت نسبت به انچه که حقیقتا انطور که در ظاهر به نظر میرسید ، نبود ...
نگاهی به او کردم  و گفتم : ببخشید هونگی .... متسفم ...
توانایی نگاه کردن در ان چشمان را نداشتم ..
دستش را به زیر چانه ام زد و سرم را بلند کرد ..
لبخند شیطانی زد و گفت : یه شرط داره که ببخشمت .... باید بری برام قهوه بخری ...
به سمت بوفه دانشگاه به راه افتادیم ...
و من دو عدد قهوه خریده و به سمت هونگ نار رفتم ...
وجودش در کنارم نعمتی بود و نبودش ذلتی ...
خدایا ... ازت ممنونم ...
هونگ نار با شوخی و خنده قهوه اش را خورد ...
ان روز ماشین قدیمی پدر را که پس از فلج شدن او دیگر مورد استفاده قرارنگرفته بود ،اورده بودم.
پس از ساعت های متوالی دانشگاه به سمت خانه روانه شدم ..
گاهی خود را به باد نفرین میگیرم که چگونه  و چرا 24 واحد کامل را برداشته ام ..
شاید علاقه برای تمام شدن هر چه سریعتر ان اینگونه اینجاب میکرد ...
اما امروز .. واقعا روز خسته کنند ای بود .. و اگر هونگ نار در کنارم نبود ان چند ساعت ، چند
قرن میگذشت ..
سوار ماشین شده و تصمیم گرفتم که مستقیما به رستوران بروم و از خیر خانه رفتن بگذرم ..
با پدر تماس گرفتم و به او توضیح دادم که مستقیم به رستوران خواهم رفت ...
به رستوران رسیده و مشغول کار های روزمره ام شدم ....
.
.
.
.
به خانه رسیدم ..
چند بار نام پدر را بر زبان جاری ساختم ..
اما ...
اما هیچ ..
هیچ صدایی از جانب او مرا متوجه خود نکرد ...
وجودم به یکباره برای چند لحظه خالی شد ..
آه خدای من ...
دیگر نه ...
مرگ عزیزان تا همین حد برای من کافیست ...
خواهش میکنم .. نه ...
فاصله تمام اتاق ها را با سرعت می پیمودم ...
او هیچ جا نبود ...
در اخر به سمت انباری رفتم ..
اه خدای من ...
ویلچر پدر برعکس شده بود و او بیهوش در کنارش بر زمین نقش بسته بود ....
با تمام توان به سمت او دویدم ...
دست بر روی نبضش نهادم ...
شاید میخواستم به خود ثابت کنم که انچه را که در اندیشه میپرورانم ، غلط است ...
دریغ از هر اندک حرکتی در زیر پوشت چروکیده اش ..
دریغ از هر حرکت از جانب رگ های خاموشش ...
خداوندا ...
دیگر نه ...
پدر را در اغوش میگیرم و به چشمه چشمانم اجازه میدهم تا با تمام توانشان بجوشند ...
حال میفهمم ...
تنهایی ...
واژه اشنا و غریبیست .....
پدرم ..
مردی که با تمام وجودم دوستش میداشتم ...
مردی که هر لحظه از عمرش را نه تنها اسان بلکه با درد سپری کرده بود ..
درد کشیده بود و در حسرت مانده بود ...
در حسرت انانی که ....
کاش امروز نیز مانند همیشه ابتدا به خانه میرفتم و بعد به رستوران .....
ولی حیف که این ای کاش ها .. ای کاش هایی امکان ناپذیرند ...
مرگ خبر نمیکند و اینبار نیز به در خانه ای زده بود که حال بدون پدر بی چلچراغ و تاریک است ..
.
.
.
پدر بالاخره تن به خاک سپرد ..
تن به خاکی سپرد که سال ها پیش تن همسر بیمارش را بلعیده بود ...
و من حالا ... تنهای تنهایم ...
تنها و پر از خالی ...
بی معنا و تهی تر از پوچی ...
چشم هایم دیگر یاری نمیکنند ...
قلبم .. هزاران تکه شده است ...
. حال تنهایی تنها مونس شب و روز های بی کسیَم است ...
و حال در این دنیا فقط یک مشت خاک ازان من است ...
ارزوهایش چه راحت به دست فراموشی رفت ..
گریه هایش چه اسان بر زمین نقش بست ...
حرف هایش چه اسان فراموش شد ...
من را تنها گذاشت و رفت .. منی که بی او به مانند کتابی بی برگ بودم ...
برای اخرین بار این جمله را با خود زمزمه میکنم : دوستت دارم پدر ...
و شتابان از محفل اینده خود دور میشوم ...
هیچکس برای او اشک نریخت ...
گونه های هیچکس از رفتن او تر نشد ...
لب های هیچکس بدون او از خنده وا نرفت ...
دستان هیچکس گرما بخش این خاک نشد ...
و حال من میخواهم ...
گرما بخش این دستان باشم ...
میخواستم ....
میخواستم بگویم ....
میخواهم به عالمیان نشان بدهم ..
میخواهم به نمایش بگذارم .. درد و رنج و تلخی و لبخند را ..
دیگر بس است ..
بس است هر انچه کتاب هایی خواندیم ، فیلم هایی دیدیم که عاشقانه ها چه زود ارام شدند ..
حال میخواهم به نمایش بگذارم ..
زندگی نامه مردی را که از طلوع تا غروب عشقش تنها 15 سال فاصله بود ...
و از طلوع تا غروب عمرش تنها 48 سال ...
زندگی نامه مردی را که چه اسان پناهگاه گریه های شبانه ام بود و من هرگز نفهمیده بودم که او نیز
محتاج اغوشیست ، برای گریستن .. برای فریاد زدن .. برای گله کردن ...
گله کردن از اسمانی که ترنمش قطره ای بود که او توان لمسش را نداشت ... توان قدم زدن در زیر
ان را نداشت ... گله کردن از خاکی که .. توان قدم نهادن بر ان را نداشت ....
ودر اغوش ای کاش ها میسوخت و میسوخت و ذوب میشد اما شعله اتشش همیشه گرما بخش زندگی
سرد و بیروحم بود ...
و حال ...
هدف من .. دیگر ان هدف گذشته نیست ...
هدف من اکنون یک نام و یک بیمار نیست ...
هدف من .. بر جای گذاشتن یک نام است ...
بر جای گذاشتن نامی که حتی با مرگ نیز از دست ذهن ازاد نشود ....
به دستان مشت شده ام خیره شده ام ...
دویدن خون را در ان حس میکنم و سفید شدن لحظه لحظه ان که هشدار میدهد که اگر کمی بیشتر
دستانم را بفشارم قطعا خون فوران خواهد کرد ...
هونگ نار در تمام این مدت در کنارم بود ..
در کنارم بود به جای همه انانی که حال، مرا ترک گفته بودند ... به جای همه انانی که به من به دیده
دختر یتیم ، ترحم و دلسوزی مینگریستند ...
و من چقدر در ان لحظات خواستار ان بودم که باایستم و فریاد بزنم ..
فریاد بزنم و بگویم : برای چه اینگونه به من زل زده اید ؟؟
فریاد بزنم و تمام ان وجود های بیربط و نحس را از ارمیده گاه پدرم دور کنم ...
تنها هونگ نار بود که در این زمان مانند دوست ، برادر ، پدر ، در کنارم بود ...
با حرف هایش مرا به یاد پدر می انداخت و با اغوشش ، اغوش پدر را زنده میکرد ...
و حال زمان این بود که این زندگی تماشاگاه عالمیان شود ....
.
.
.
.
پس از مدتی و مصمم شدن نسبت به تصمیم هایم تغییر رشته دادم ...
در طی این مدت هونگ نار تمام مدت در کنارم بود و در تمام لحظات یار و پشتیبانم...
پس از مدتی در دانشگاه متوجه شدم که هونگ نار به  آیلا علاقه دارد ..
او میگفت که من اولین کسی هستم که این موضوع را فهمیده ام ..
ایلا به نوعی دوست من نیز محسوب میشد و من ان زمان بود که فهمیدم .. عشق هونگ نار به ایلا
یک عشق یک طرفه نیست ...
هر سه ما تا مدتی با یکدیگر در  رفت و امد بودیم ...
هر سه ما انسان هایی از رده متوسط جامعه بودیم ....
تا زمانی که رشته من تغییر کرد ...
در این زمان نیز گاه و بیگاه با ان ها ملاقات هایی را داشتم ...
در دل هر روز امید به ان میببردم که بار دیگر که ان ها را میبینم .. ان ها به یکدیگر رجوع کرده
باشند ...
روز ها میگذرد و من در رشته صحنه سازی و مدیریت صحنه ( همون کارگردانی خودمون ) به
تحصیل میپردازم ..
بنا به روحیه ارام و زخم خورده ام در نوشتن فیلمنامه ها مهارت خاصی دارم ..
و این اغازی بود برای پیچیده شدن نام من ... در دانشگاه هنر ....
و تمام مهارت های من دست به دست یکدیگر دادند تا من یکسال زود تر فارغ التحصیل بشوم ..
و با معتبر ترین مدرک کارگردانی قدم به خارج از دنیای دانشگاه بگذارم ....
و حال زمانش بود ...
زمان انکه هدفم را اجرا کنم ...
هدفی که برای رسیدن به ان به اینجا رسیدم ...
در دلم بلوایی بر پاست ...
ترس از رسیدن و بازماندن ...
ترس از امدن و نرسیدن ...
و ترس از رسیدن و گریختن ....
.
.
.
.
.
روز ها و شب ها را بدون وقفه در پی نوشتن فیلمنامه ام به نام از طلوع تا غروب صرف میکنم...
چیزی که من میخواستم چند جمله عاشقانه و احساسی نبود ... من چند جمله تاثیر گذار میخواستم...
جملاتی که بتوانم با ان تا عمق احساساتم را به تصویر بکشم ...
طلوع تا غروب ...
نامی که یاد اور غروب زندگی مردیست که در خاطرم ، تنها ، مظهر پاکیست ..
غروب حرف هایی که نگفته باقی ماند و نا خواسته به اغوش خاک بازگشت ...
از خاک تا خاک ...
مرگ .. چهره تنهایی ...
.
.
.
.
.
.
برای اخرین بار در کنار ارمیده گاه پدر زانو بر زمین مینهم ...
شاید ماندن بیش از این جایز نیست ...
این ، اخرین مهلت برای خداحافظی از عزیزیست که بی او به مانند کتابی بی برگ ، دهانی بی دندان
و چشمانی بی فروغ بودم ...
قبر پدر را در دو دست بر زیر اغوش میگیرم  ...
و با خود زمزمه میکنم : از طلوع تاغروب ..... به زودی همگان تو را به یاد خواهند سپرد ...
.
.
.
.
با فیلمنامه ام به صورت کامل موافقت شده است ...
اما تا کنون نتوانسته ام کسی را پیدا کنم که برای بازی  کردن در این فیلم مناسب باشد ...
بازیگر مورد نظر من  چو یان سو است ... اما بنا  به تحقیقاتم او سال هاست که دیگر از بازی کردن
کنار کشیده است ...
باید هر جور که است او را راضی کنم ...
این یک فیلمنامه معمولی نیست ..
این فیلمنامه به جان من بسته است ....
چهره پدر در مقابل چشمانم جان گرفت ...
نگاهی به من کرد و سر تکان داد ...
سر به پایین انداختم ..
دیدن دوباره اش در دلم بلوایی بر پا کرده بود ..
میخواستم بر سرش فریاد بزنم ...
میخواستم به او بگویم که چرا مرا تنها گذاشت ؟؟؟
سر را بالا اوردم ...
اما ...
اما او انقدر سریع و ارام رفته بود که حتی به امدنش شک بردم ...
دست بر قلبم گذاشم و ارام زمزمه کردم : این جعبه خالی از نام ، تا ابد یاد تو را در خود حفظ خواهد
کرد ...
ارام قطره اشکی را که بی هوا از چشمانم جاری شده بود پاک میکنم ..
***********************************************************************
.
.
.
.
این روز ها برای ارامش و تسکین غم هایم به بسیاری از چیز ها روی اورده ام ..
من هرگز مشروب نمیخوردم ولی اکنون ...
نقاشی نیز یکی از چیزهاییست که به ان روی اورده ام ...
همیشه بر این باور بودم که  گفته دیگران مبنی بر وجود ارامش در این هنر ، کاملا غلط و یا حتی
کمی پوچ بود ...
انگه که تو را در اسمان میجستم ...
در زمین پرسه میزدی ...
پس ..
حال چه شد ؟؟
چه شد که  هرچه که میگردم تنها از تو گردی می یابم؟؟؟
ولی اکنون به این نتیجه رسیده ام که گفته های انان تماما صحیح و حقیقی بود ...
بیشتر وقت خود را برای یافتن بازیگر های مناسب شخصیت های فیلمنامه صرف میکنم ...
باقیمانده زمان ازاد را در اموزشگاه ازاد نقاشی ،خواندن کتاب و رفتن به گالری های نقاشی
میگذرانم....
گله ای ندارم ..
اما کمی خسته ام ...
و یا شاید حتی بیشتر از کمی خسته ام .. ...
دنیای من بی پدر هیچ معنایی ندارد ...
گویی تنها دلیل زنده بودنم را از دست داده ام ...
من هرگز اینقدر ضعیف نبودم ...
اما حالا ...
حالا چشمانم بی اختیار بارانی میشوند و لب هایم ناخداگاه از خنده ، پژمرده ....
هونگ نار جدیدا فارغ التحصیل شده است ...
وی برای اولین پروژه کاریَش به حومه (اطراف شهر)رفته است ...
.
.
.
.
.
تمام بازیگران مناسب را یافته ام ...
بار ها رابط هایی برای ملاقات با چو یان سو فرستاده ام ..
اما هر یک از دیگری ازرده تر بازگشته است ...
ان ها میگویند که چو یان سو خود را برای همیشه از بازیگری معاف کرده است ...
.
.
.
.
فیلمبرداری چند ماهی به تعویق افتاده است ..
خود ، به شخصه بار ها نزد چو یان سو رفته ام ...
اما به هر باره او طوطی وار و قاطع همان کلمه را تکرار میکند « نه »
هر بار سر خورده تر از روز پیش بازمیگردم ...
هر بار شخصی از من دلیل اینکه چرا شخص دیگری را برای این نقش انتخاب نمیکنم را پرسیده
است ، تنها یک جمله گفته ام « ان ها خیلی شبیه اند » !!!!....!.!.
.
.
.
.



طبقه بندی: ashamed night،