تبلیغات
ss501 stories - all i had was a picture and a few colours 2 /s 2 a painter who painted with love
تاریخ : پنجشنبه 26 مرداد 1391 | 02:01 ب.ظ | نویسنده :

سلــــــــــــــــــــام بر دوزتان عزیز و مهلبونم ...

یک موردی رو برای گوشزد دیدم که باید میگفتم چون فکر کنم.

کسی متوجهش نشد .

این داستان سیزن 2 نقاشی که با عشق میکشید هست .

پستر هم هنوز اماده نیست ولی تا اماده شد میذارم .

دوستون دارم .برید بخونید .

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس.

عزیزای دلبندم .. نظر لطفا یادتون نره ...

خواهش میکنم حد اقل بذارید یک امید و دلگرمی برای نوشتن داشته باشم.

بابــــــــــــــــــــــــــــای

من با او مانند یک دوست هستم ... هم دوست و هم مادر ..

و این باعث میشود که او همیشه مرا بهترین و امن ترین پناهگاهش بداند ..

و این موضوع مرا تسکین میدهد ..

چرا که حس میکنم میتوانم برای دخترم مادری باشم که مادرم برای من نبود...

با دیدن موهای خرمایی روشن دخترم و چشم های نافذ و ابی او به یاد دوران کودکی

خود می افتم ..

دورانی که هرچند زمان بچگی کردن بود ، من  با نقاب بزرگتر ها زندگی کردم ...

و ان دوران را از دست دادم ....

اکنون از ان زمان هایی است ..

که در اندیشه خود سیر میکنم ...

دخترم ارام سرش را بر روی پاهایم گذاشته و خوابیده است ...

خیره به چهره اش میشوم ....

واقعا دنیای ما چقر شیرین بود ..

اگر این دختر همینگونه در کنارم بود و پدر او نیز کسی بود که من خود انتخابش کرده

بودم ...

اسمان من هنوز هم افتابیست ...

پس چرا اسمان دلم از رنگ خون است ...

پس چرا دنیای من پر ز احساس مادرانه ایست ...

که بدون پدر خرج فرزند میکنم ..

حیف ان همه جوانی که در سایه یک تصمیم غلط سوخت و خاکستر شد ....

چقدر دنیا گاهی بیرحم میشود ...

مینشیند و انتظار میکشد تا روزی برسد و ما را در تاریکی خود ببلعد ....

اما من یک روشنایی کوچک داشتم ...دخترم ساشا برای من بزرگ ترین موهبت بود ...

تنها چراغ من که میتوانستم با ان از این تاریکی نجات یابم ....

با تکان ارام ساشا به خود امدم ...

چشم هایش را ارام باز کرد و لبخند مهربانی نثار چهره خسته از زمانه ام کرد ..

چقدر شیرین بود نگاهش ....

چقدر پر مهر بود حرف هایش ...

با شیرین زبانی گفت : مامان چند ساعته خوابم ؟؟

به چهره اش لبخندی نثار کردم و گفتم : تقریبا 6 ساعته دخترم ...

تا میتونی بخواب ، پرواز بعدی 3 ساعت دیگست ممکنه خسته شی .

لبخند زد و گفت : نه ، من دیگه نمیخوابم تا مامانی تنهایی حوصلش سر نره .

دستش را بوسیدم و گفتم : قربون دختر خشگلم برم .

لحنش به خود رنگ جدیت گرفت و بعد پرسید : مامان .... چرا داریم از اینجا میریم ؟؟؟

مگه اینجا چش بود ؟؟؟ تازه کلی دوست هم دارم اینجا .

_ : اگه اینجا بمونیم یک ادم بد میاد و مامان رو اذیت میکنه . تو که دلت نمیخواد مامان

اذیت بشه ها ؟؟؟

قاطعانه سرش را به نشان منفی تکان داد و بعد پرسید : حالا داریم کجا میریم مامان.

در فکر فرو رفتم و به نقطه ای نامعلوم خیره شدم و با صدایی که رفته رفته به سکوت

ختم میشد گفتم : یک جای دور که کسی پیدامون نکنه .. هر چی دورتر بهتر.

با حالت پرسش گفت : یعنی اگر بریم اونجا دیگه اون ادم بده مامان رو اذیت نمیکنه ...

با لبخند سرم را به نشان تایید تکان دادم ...

سرش را از رو پاهایم بلند کرد و یا لبخند کودکانه اش گفت : مامان من گشنمه .

من هم مانند او لبخند کودکانه ای زدم و گفتم :نظرت چیه بریم صاحب یکی از

 رستوران  های فرودگاه رو ترور کنیم و غذاهاش رو بدزدیم .

با حالتی که گویی باور کرده باشد گفت : اونجوری که میریم زندان و بعد بلند خندید .

با هم به یکی از رستوران ها رفتیم و ساندویچ خوردیم .

حدود دو ساعت بعد جنب و جوش مسافرین پرواز .... شروع شد و همه شروع به تحویل

بار ها و وارد شدن به بخش ترانزیت شدن کردند .

هرچند که بار های ما از پرواز اول انتقال پیدا میکرد .




طبقه بندی: all i had was a picture and a few colours،