تبلیغات
ss501 stories - ss501 & you part 5
تاریخ : شنبه 12 فروردین 1391 | 08:01 ب.ظ | نویسنده : sanily
بچه ها پارته 5و زود نوشتم به خاطر یکی از بچه ها....یکیم به مناسبته تولد جونگی جونم(عشقم)....

یعنی این پارت مربوط میشه به تولد جونگی...تو خودتو تو تولد جونگی انقدر خوشگل میکنی که........

برو زود ادامه مطلب...اگه نخونی از دست دادی هاااااا...

وقتی میرسین خونه دوتا تونم خیسه خیس بودین...یونگی که درو باز میکنه:یا تعجب زل میزنه به شما.....بعد تو دهنتو می خوای باز کنی توضیح بدی چرا هنوز نرفتی..هیون با صدای بلند برمیگرده میگه:برو تو اتاق من لباساتو عوض کن.....

توهم با چمدونت سراغ اتاقو میگیری که جونگی با تعجب بهت نگاه میکنه و با دستش نشون میده که اتاق هیون از اون طرفه....

یونگی با صدای اروم از هیون میپرسه:هیون چه خبره؟؟؟!!چرا این هنوز نرفته؟؟؟

هیون:بیخیال....هیچی ازم نپرس یه چند مین بذار به خودم بیام بعد توضیح میدم...

تو که داشتی در اتاق هیونو باز میکردی...کیو تازه از حموم در اومده بود داشت موهاشو با حوله خشک میکرد که یه دفعه تورو دید....با تعججب گفت:ت..تو...تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟مگه نرفتی؟؟؟

تو:راستش من..چیزه...اخه...

کیو:بذار حدس بزنم ...بلیطت...اره...بلیطتو گم کردی نه؟؟؟

تو:نه...نه ببین من...چیزه من واقعا نمیخواستم دوباره برگردم...یعنی بیام خونتون...من..یعنی هیون منو اورد قسم میخورم...واقعا نمیخوام این شکلی شه....

کیو با حالت مسخره میخنده و میگه:بیخیال لازم نیس توضیح بدی..من دیگه عادت کردم...یعنی میتونم بگم الان کامل شناختمت...

هیونم ازون طرف اومد و رو به تو گفت:تو هنوز عوض نکردی لباساتو..برو تو...توهم زود میری اتاق درو میبندی...

کیو:هیون قضیه چیه ؟؟؟چرا نرفت؟؟؟

هیون:خانمی پاسپرتشو جا گذاشته....الانم اگه بریم درخواست پاسپورت بدیم تا یکی دو ماه طول میکشه...چاره ای نداریم..نمیتونستم بذارم بیرون بمونه..تازه هیچ پولیم همراش نی...اول فکر کردم همه ی این کاراش دروغه...ولی تازه فهمیدم که چقدر خنگ تشریف دارن...

خلاصه ما باید اینو تا پاسپورتشو تحویل بدن تا یکی دو ماه نگهش داریم....چاره ای نی...

بعد همونجا در اتاقو میزنه:هی...عوض کردی اگه تموم شدی بیا بیرون ...میخوام منم لباسامو عوض کنم....

تو:..ارهههههههه...اومدم...

تو اشپزخونه یونگیو هیونو جونگی جلسه گذاشتن باهم

هیونگ:من واقعا نمیدونم چی بگم...این دختره خیلی شانس داره که افتاده دسته ما...یا اگه هیون اونو نمیدید چی؟؟؟غریبه هم باشه بلاخره یه دختریه که از جایه دور اومده...بدشانسی اورده

جونگی:بدشانسی؟؟؟همش سر فراموشکاریاشه..به نظر من عمدا این کارو نکرده...مگه مرض داره ریسکه به این بزرگی کنه؟؟؟خودشم اون نمیدونست که شما قراره برین موبایلشو تحویل بدین...شاید اگه نرفته بودین کارش تموم بود..

یونگی: اره بابا...من یه جورایی چشم گرفتتش...بهش نمیاد ازون دخترا باشه...سادس..

کیو وارد اشپزخونه میشه..

کیو:بچه ها تمومش کنین دیگه این دختره تا یکی دو ماه مهمونه ماس...باید باهاش بسازیمو خوب رفتار کنیم...هیچکیم به هیچکس چیزی نمیگه اگه کسه دیگه بفهمه خودتون میدونین دیگه..هزار جور حرفو حدیث میسازن...

خلاصه اون شب دوباره با اصرار یونگی اتاقشو به تو میدی..ولی وقتی که شب میشه ..تو یجورایی شرمنده ای که دو شب اتاقه یونگی رو ازش گرفتی...هر کار کردی فکرت پیشه یونگی بود..اخر سر از جات بلند شدیو رفتی حال طرفه یونگی...اون رو کاناپه خوابیده بود...اروم بهش نزدیک میشی که بیدارش کنی...یونگی یه دفعه چشماشو باز میکنه..

یونگی هل میشه..تو اینجاچیکار میکنی؟؟تو هم با صدای اروم :بیا سرجات من اینجا میخوام توروخدا نگو نه...خواهشششش..

یونگی:واسه این بیدارم کردی؟؟؟

تو:من بیدارت نکردم که..تو خودت چشاتو باز کردی..ولی حالا که بیدار شدی خواهش میکنم برو سرجات بخواب...بهت قول میدم دیگه مزاحمت نشم...

یونگی:با صدای خواب الودو گرفته میگه:انگاری تو دسبردار نیسسی ..باشه پس من میرم ولی از  فردا ازاین چیزا نداریماااا......بعد با چشمای نیمه باز سراغه اتاقشو میگیره و میره.....

تو هم با خیال راحت رو کاناپه میخوابی....

حالا صبح شده....

هیون:هی...یه لحظه بیدار شو...

تو با چشایه نیمه باز میگی:چ...چیشده؟؟؟

هیون:مدارکت...شناسنامت کجاس بده من میرم درخواسته پاسپورت بدم برات ...بدو...

تو پا میشیو هرچی لازمه به هیون میدیو هم عذرخواهی میکنیو همم تشکر....

صبح ساعت 7:30 بود تو دیگه خوابت میپره...یه ابی به سروصورتت میزنیو میری اشپزخونه...

با خودت فکر میکنی که دیگه وقتشه کارایی که دابل اس تا به حال برات انجام داده رو جبران کنی...اول از غذا شروع میکنی...واسشون یه میز صبحونه ی منحصر به فرد درست میکنی...بعد بوی غذایی که واسه صبحونه درست کردی به مشامه جونگی میاد:جونگی با حالتی خسته خواب الود میاد اشپزخونه...وقتی میز صبحونه رو میبینه خواب از سرش میپره...زود  میپره وسط میز...

جونگی:وااااااااااییییی..همه ی اینا رو تو درس کردی...بعد شروع به خوردن میکنه غذا هارو پشته سرهم تو دهنش میکنه...بعد با همون دهن پر میگه....خیلی خوش مزس..ایول کارت حرف نداره..تو هم که خیلی خوشحالی...به جونگی نگا میکنیو میخندی...بعد کیو و یونگیو هیونگ با هم میان تو....هر سه تاشون دهنشون وا مونده....

جونگی:هیونگ بیا بخور.حرف نداره...همشو اون درس کرده بعده یه چند قرنی یه صبحونه ی درست حصابی از گلوم رد شد...انقد که چیزه حاضری خورم....

خودتون میدونین که کیو هم که عشقه غذاستتتت..اونم مثه جونگی تند تند مزشون میکنه..یونگی هیونگم که خیلی دوس داشتن....

بعد صبحونه همه میرن پی کارشون تو هم بعد از جمع کردن اونجا...میبینی به جز هیونگ کسی تو خونه نی...میبینی هیونگ داره تو اتاق تمرین یه چیزایی تو کاغذ مینویسه..تو هم که خودتو نمیتونی بگیری میری پیشش و ازش میپرسی که چیزی لازم نداره....

هیونگ:نه مرسییی....بعد ادامه میده به کارشو ریتم میسازه و یاداشتش میکنه..تو هم کنجکاو میشی میپرسی:داری اهنگ مینویسی

هیونگ:اره ..خیلی روی این زحمت کشیدم ولی اخر اینو نمیتونم تموم کنم...تو هم میری پیشش میشینیو ازش میخوای که یه بار دیگه او ریتمو برات بخونه...بعد از اینکه هیونگ اونو میخونه..تو یه جورایی بقیشو میاری...یعنی تو زبونت زمزمه میکنی..که هیونگ با تعجب برمیگرده میگه:یه بار دیگه بخون اونو..تو هم میخندیو..تکرارش میکنی..

هیونگ:واااااووو این عالیه..اره اره..این به این میاد...و زود یاداشت میکنه اون ریتمو...خلاصه بعد یه ساعت ...هیون میاد اتاق تمرین که یه دفعه هیونگ میپره تو بغلش..

هیون:هی هی..چته؟؟؟

هیونگ:این اهنگو یادته یه ماه دارم سعی میکنم تا تمومش کنم ولی نمیشد الان اون بهم کمک کرد...یعنی الان تمومه تمومه...بخون...واقعا شاهکار شد...

هیون رو به تو:تو ازین کاراهم بلدی؟؟؟...راستی من رفتم درخواستو دادم...خیالت راحت

بلهههههههههه هیون که اینو گفت تو یه دفعه یاده ماماو بابات کردی ..واییی نههه...اونا الان منو میکشنننننننن..باید بهشون زنگ بزنم....خلاصه تو به مامانت زنگ میزنیو همه چیرو به جز دابل اس توضیح میدی...یعنی نمیگی که تو الان تو خونه 5تا پسر زندگی میکنی..به جای اون میگی که تو خونه ی فلان دختره هستیو دلش برام سوختو نم چی چی...هیونگ بعد تموم شدنت برمیگرده به تو میگه:تو لباس رسمی داری؟؟؟یعنی واسه مهمونی یا پارتی اینا..خودت میدونی که فردا تولد جونگیه...همه رو هم دعوت کردیم..تو هم میگی:خب..چیزه..من...راستش همچین لباسی همرام نیووردم...هیونگ:ایووولللللل خوبه پس...من میخوام واسه جبرانه این کمکت....ببرمت یه لباس مناسب برات بگیرم...

تو:هاا؟؟؟چی؟؟؟هه هه..نه..نمیشه شما به من انقدر کمک کردین کاره من در مقابله کارایه شما هیچیه...

هیونگ:باشه هرجور که مایلی...اصلا فردا تو تولد جونگی با لباس راحتی بیا...پیشه همه...

هان؟؟میخوای؟؟؟برو زود حاضر شو میریم خریدددد..بدو من اینجا منتظرم ها...

تو هم هل میکنی از خوشحالی زود میری لباساتو میپوشیو سوار ماشین هیونگ میشیو میرین....حالا بماند چجور لباسی گرفتی واسه تولد..خودشم هیونگ واست انتخاب کرده بود...

تو ماشین:هیونگ:واسه تو لباس گرفتن خیلی اسون بود...هیکلت 20...همه ی لباسا بهت میومدن..

تو:کی من؟؟هه...نبابا..بزرگش میکنی...

هیونگ:راستی تو مرکز خرید همه به ما نیگا میکردن...فکر کردن تو دوست دخترمی...یکمیم حسودیشون شد چون تو هم خشگلی همم قیافت با کره ای ها فرق میکنه...

در اون لحظه تو از خجالت رنگت میپره میشه قرمز...زبونتم که طبق معمول گرفته و تو هیچی نمیگی...وقتی میرسین خونه...بعد شام همه خسته کوفته میخوابنو...فرداش که بلند میشن..همه جای خونرو واسه تولد جونگی اماده میکنن..ولی از تو خبری نیسسس..تو خودتو تو اتاق حبس کرده بودی

و بلاخره جونگی وقتی میاد خونه به همه ی مهمونا (که شامله بعضی از خواننده های مشهوره کره و چند تا از رفقاش)سلام میده ...و مثله دیسکو چند تا اهنگ میذارنو همه میان وسط میرقصن...قرار بود اونروز تو کیککو به جونگی ببری...وقتی هیون تورو از اشپزخونه صدا کرد تا کیکو بیاری....وقتی میای بیرونو...کیو که داشت از شیرینی های اونجا لذت میبرد وقتی تورو دید تو گلوش گیر کرد...تو اون لحظه اعضای دابل(هیون . هیونگ. کیو.جونگی.یوگی)دهنشون یه متر وا موند...چون تو مثله فرشته ها شده بودی...خیلی عوض شده بودی...انگار شدی یکی دیگه...خیلی خوشگل شده بودیییییییی.....طوری که تو اون لحظه هر پنج تای اونا عاشقت میشن( ببین چطوری شده بودی دیگه)....و ازین به بعد واست چه کارا که نمیکنن...(بله از این به بعد داستان دیگه چه شود هستششش...نگو و نپرس)چشمام پای این  پی سی کور شد...هه هه..خلاصه بقیه داستان در اپه بعدی)




طبقه بندی: ss501 & u،