تبلیغات
ss501 stories - all i had was a piicture and a few colours
تاریخ : دوشنبه 23 مرداد 1391 | 11:51 ق.ظ | نویسنده :

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب

شلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام ...

یک شلام از این شلام تپل مپل های خوچیل موچیل ...

بهله دیجه ما هم بالاخره ادم شدیم دوباره اومدیم داستان بذاریــم ..

اسم این داستان : تمام چیزی که داشتم یک عکس بود و چند تا رنگ.

داستان خیلی قشنگیه . من که خودم خیلی دوستش دارم ..

مطمئن باشید از خوندنش پشیمون نمیشید ..

و مثل همیشـــــــــــه با یک سبک متفاوت تر از قبل اومدم ...

سبکی که حتما از خوندنش تعجب خواهید کرد .

ژانر داستان هم ...

نوموگم شیــــــــــــــــــــــــــــــــــه

عاچکتـــــــــــــونم برید بخونید حالش رو ببرید .

 

انگاه که اسمان را به امید زمین ترک گفتیم ..

باید میدانستیم زمینی بودن ان چیزی نبود که انتظارش را میکشیدیم ...

همی اسمان غرید و باران گرفت ..

زمین شاد و خرم شد و گر گرفت ...

همینک به رنگ زمین میکشم ...

اسمان را پلید ، خونین میکشم ...

پر پرواز پرنده بسته شد ...

سکوت همی قصه ی درد شد ...

هر انگاه که رنگ دریا شدیم ...

قصه تلخ پرواز و از بر شدیم ..

دعایی به حال بیابان کنیم ...

که ماییم همان خاک تلخ زمین ...

سبز چمن را پر تلاطم میکشم ...

که باشد حظورم به پرده کشد ...

سبز و قرمز رنگ خون است همی ...

اسمان و زمین در جدالند همی ...

نه اما سرخ سیب کجا است پس ؟

اگر سرخ اتش به رنگ خون است همی ...

هر گاه به بوم نقاشی خداوند خیره میشوم ... این جملات خیلی سریع در طول

سرم میچرخند ...

زمین برای ما یک حد فاصل بود .. اسمان ابی ... دریا ابی ...

پس  اگر این بوم را تماما ابی کنیم ... اسمان و دریا را به تصویر کشیده ایم ..

چرا همگان فکر میکنند هر چیز خیلی ساده است ؟؟؟

چرا هیچکس عمق هیچ چیز را درک نمیکند ؟؟؟

چرا هیچکس نمیفهمد رنگ قرمز روی بوم ... خون نیست ؟؟

چرا هیچکس نمیفهمد صفحه ابی جمله ای هزیان نیست ؟؟؟

چرا هیچکس نمیفهمد در پس نقطه ای سیاه ... یک عالم سفید و بیرنگ است ؟

و چرا ادم ها اینقدر سطحی بینند ؟؟

سال هاست که نقاشی میکنم ..

نه ... برای مردم نه ...

نه برای مردمی که لیاقت انهمه زیبایی  و  عظمت دنیای اطرافشان را ندارند ..

برای خودم نقاشی میکشم ... نقاشی هایی که از وجودم بر می اید و در زبان

مردم چرت و پرت نام میگیرد ...

اما شاید اگر همان نقاشی ، در یک نمایشگاه کامل و مدرن بود به ان میگفتند :

پدیده قرن ... فاجعه زمان ....

سخن های این مردم برای هر کس که با اهمیت باشد ، برای من ... پشیزی

ارزش ندارد ...

من دنیایم را با این مردم نساخته ام که حال بخواهم به خاطر این مردم ترکش

کنم ..

از بین انهمه ادم ، فقط یکنفر بود که مرا درک میکرد ...

فقط او بود که میدانست در دلم غوغاییست انگاه که ابی اسمان و سبز چمن را

به روی بوم میپاشم ...

نمیدانم ... شاید او هم تظاهر به دانستن میکرد ...

او مادرم بود ..

کسی که تا پیش از ان اتفاق فکر میکردم میتوانم هرگاه در خطر بودم ، مثل

کودکی هایم او را پرده کنم و پشتش قایم شوم ...

کسی که حق مادری را به من تمام کرد و من هیچ شکوه ای از او ندارم .

اما مادری کردن ، فقط ان نبود که مرا شیر دهد و در دامان خود پناهم دهد ...

انگاه که او و پدر مرا مجبور به ازدواج با مردی کردند که دست کم 8 سال از من

بزرگ تر بود ، ان تصویر پناهگاه مادری ... برای همیشه از ذهنم پاک شد و جایش

 را به بغضی داد که هرگز نشکست و افت قلب خسته ام شد ...

بیش از 3 سال با ان مرد زندگی کردم ، اما در پس مرگ مادرش معتاد شد ، و من

 دلیلی یافتم تا از وی طلاق بگیرم ..

و کودک یکساله ام را بر بالین گرفتم و برای همیشه از خانه و از ان مردم جدا

شدم ..

ک.دکم اکنون 7 سال دارد و این بدان معناست که من 9 سال است که دنیای

 کودکی را ترک گفته ام ...

اکنون تنها 27 سال دارم و این به معنای نهایت ظلم خانواده نسبت به من بود که

 در سن 18 سالگی مرا به خانه بخت حواله کردند ....

پس از ورود به کشوری جدید با مردم جدید نامم را از ژاکلین به یوکو تغییر دادم...

و دختر زیبا رویم که تمام زیبایی مادر و کمی از چهره پدر را به ارث برده بود ،

ساشا نام نهادم .

دخترم نیز از همان ابتدای زبان گشودن مانند مادر عاشق نقاشی شد ..

و از نخست کلماتی که پس از مادر اموخت ، رنگ بود ...

گاهی ساعت ها در کنار یکدیگر مینشینیم و نقاشی میکشیم ...

دخترم با وجود اینکه تنها 1 سال داشت حتی با وجود انکه چیزی نمیفهمید

همیشه شاهد دعوای من و پدرش بود ....

و شاید این ذهنیتی برای او ساخته بود  ..

چرا که او هرگز سراغ پدرش را از من نمیگرفت و بر خلاف سایر فرزندان طلاق

اصلا مشتاق دیدار پدر نبود ...

دخترم بسیار باهوش بود ..

هرچیز را در همان وحله اول متوجه میشد و هیچ نیازی به تکرار ان نبود ...

من با او مانند یک دوست هستم ... هم دوست و هم مادر ..

و این باعث میشود که او همیشه مرا بهترین و امن ترین پناهگاهش بداند ..

 

 

فعلا این چند صفحه رو داشته باشید اگر از داستان خوشتون اومد تا بقیه رو هم

بذارم .

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس




طبقه بندی: all i had was a picture and a few colours،