تبلیغات
ss501 stories - luck......p16
تاریخ : شنبه 17 تیر 1391 | 02:38 ب.ظ | نویسنده : Bahar
سلام من بلاخره اومدم.......حرفی ندارم چون میخوام برم
میهنو بکشم.......فقط اینکه تو نظرخواهی پارت قبل شرکت کنید...!!!!!!
بریم دیگه....!!!!!!

کیو با ناراحتی و بغض به دختری که جلوش بود نگاه کرد و گفت:

<!--[if !supportLists]-->-     <!--[endif]-->م.....ممممم...................

16

یونا نذاشت حرفشو ادامه بده و گفت:

<!--[if !supportLists]-->-     <!--[endif]-->ایشونم خانم مهدخت زارع.....جوونترین استاد این دانشگاه........از ایران.............!!!!!

مهدخت به کیو زل زد.....نمی تونست چیزی رو که میبینه باور کنه....

این امکان نداشت.....

دیگه نتونست تحمل کنه و با عجله از اونجا دور شد......

اشکاش امونشو بریده بودن.......به آسمون نگاه کرد........ابری بود...مثل اینکه ابرا هم هوس باریدن داشتن...!!!!!!

واسه یه لحظه وایساد...........براش قابل درک نبود..........

گرمای دستی رو روی شونه های سردش احساس کرد.....تازه الان می فهمید که چقدر سردشه.......اون دست مجبورش کرد که برگرده......به صورت کسی که جلوش بود نگاه کرد........با دیدنش دوباره اون حسیو که 4سال پیش داشت تجربه کرد....با این تفاوت که اون موقع می دونست این آدمی که جلوشه کسیه که با تمام وجود دوسش داره.......

کیو:مهدخت…..من.......

آروم دستشو روی لبای اون گذاشت..........بی اختیار جلو رفت و اونو تو آغوش گرفت.........اشک شوق تو چشمای کیو جمع شده بود....

فقط یه کلمه تونست بگه :

<!--[if !supportLists]-->-     <!--[endif]-->عاشقتم......

<!--[if !supportLists]-->-     <!--[endif]-->راست میگی؟؟؟؟؟؟؟

کیو سکوت کرد و این سکوت بهتر از هر حرفی جاشو تو قلب مهدخت پیدا کرد...!!!!!!!

درحالی که مهدخت و کیو تو یه گوشه ای از این شهر  همدیگرو بغل کرده و اشک می ریختند تو یه گوشه دیگه از همون شهر هیون در حال سیر و سیاحت در خاطرات نه چندان دل نشین پنج سال تنهاییش بود........همون 5 سالی که براش مثل پنجاه سال بود..........یهو احساس کرد یکی داره تکونش میده........آروم سرشو بالا گرفت تا به کسی که اونو از باتلاق رویاهاش بیرون کشیده بود نگاه کنه.......

سرشو بالا گرفت و اونو دید........کسی که بهترین خاطرات و براش ساخته بود........لبخند قشنگی زد........

<!--[if !supportLists]-->-     <!--[endif]-->مهدیس......!!!!!!

<!--[if !supportLists]-->-     <!--[endif]-->تتتتت....ت.....تو اینجا چیکار می کنی....!!!!!

<!--[if !supportLists]-->-     <!--[endif]-->چیه ناراحت شدی....؟می ترسی شوهرت ببینه......؟کجاست....؟؟؟؟؟

بعد از جاش بلند شد و به سمت در رفت........لبخند کمرنگی زد و گفت:

<!--[if !supportLists]-->-     <!--[endif]-->از دیدنت خوشحال شدم....!!!!!!!!

و قبل از اینکه مهدیس چیزی بگه از اتاق زد بیرون.......!!!!!!!!

اعصابش به هم ریخته بود.........به سمت اولین جایی که به ذهنش رسید حرکت کرد........

                                                ***

<!--[if !supportLists]-->-     <!--[endif]-->نادیا.......هویجم و پس بده......

<!--[if !supportLists]-->-     <!--[endif]-->ن.م.ی.دم.........اگه می تونی بیا بگیر.....

اینو گفت و شروع کرد به دوییدن.....جونگ مینم دنبالش....!!!!!!

درحال بازی کردن بودن که صدای در بلند شد.........

ج- منتظر کسی بودی؟؟؟؟؟؟؟؟

ن- نه......!!!!!

<!--[if !supportLists]-->-     <!--[endif]-->نکنه دوست پسر داری؟؟؟؟؟؟

نادیا نیشخندی زد و جواب داد.....:

<!--[if !supportLists]-->-     <!--[endif]-->نمی دونم......بذار ببینم.....!!!!

به سمت در رفت و داخل چشمی رو نگاه کرد........هیون بود....خیلیم ناراحت به نظر میرسید....

<!--[if !supportLists]-->-     <!--[endif]-->نادیا کیه؟؟؟؟؟؟؟

<!--[if !supportLists]-->-     <!--[endif]-->دوسته....دوست پسرم..!!!!!!!!

جونگ مین با عصبانیت به سمت در رفت و با شتاب بازش کرد.......

با دیدن هیون نیشش تا بناگوش باز شد و یه نگاه شیطنت آمیز به نادیا انداخت..........

بعدم به هیون نگاه کرد.......واقعا دپرس بود......

روی مبل نشوندنشو خودشونم نشستن رو مبل رو به روییش.....!!!!!

ج:هیون چیزی شده؟؟؟؟؟

ن:نکنه.......

هیون سرشو به نشانه ی تایید تکون داد.........

ن:چیزی بهت گفت؟؟؟؟

هیون:چی می تونست بگه.........(الان داره داستان و از اون وقتی که اونجا بوده تعریف میکنه....!!!!!)

بعد از تموم شدن حرفش سرشو بالا آورد به نادیا نگاه کرد.......

نادیا چشاشو جمع کرده بود و همینجوری به هیون زل زده بود.....

ه:چیه آدم ندیدی؟؟؟؟؟

ن:میگما هیون مهدیس کی ازدواج کرد من نفهمیدم.......اصلا چرا منو دعوت نکرد عروسیش.......یا یه چیز جالبتر.........چه سرعت عملی داره این مهدیس......دو روز پیش که من دیدمش نامزد نداشت....جالب اینکه دوست پسرم نداشت چه جوری یهو کارش به ازدواج کشید؟؟؟؟

هیون با قیافه ای که شبیه علامت سوال شده بود......به نادیا نگاه می کرد و قبل از اینکه کسی چیزی بگه سریع کتشو برداشت و از خونه نادیا زد بیرون.....جونگ مینم که دیگه هنگ کرده بود.......به قول معروف گفتنی زبونش قفل شده بود........!!!!!!!!

(همون موقع سوگل به همه زنگ میزنه و برای یه مهمونی تو خونشون دعوتش می کنه.....!!!!!آه راستی تو این مدت رابطه پسرا با سوگل(مایکل نه..!!!)بهتر شده....!!!!!)

شب......

سوگل:بچه ها به همتون تبریک میگم که با هم آشتی کردین......و ممنون که به این مهمونی اومدین.........امیدوارم بهتون خوش بگذره.......فقط منو مایکل یکم زودتر میریم......باید بریم خارج از شهر.....!!!!!!!!

مهدخت در گوش مهدیس:نمی خواد نشون بده.....ولی من که می دونم تو دلش چی میگذره........تا حالا چندین بار از هیونگ عذر خواهی کرده ولی هیچی به هیچی....!!!!!!!!

الانم دلش پر یزنه بدونه اون کجاس!!!!!!

مهدیس:راست میگی.....!!!!!!!!!!

همون موقع نوازنده ها شروع کردن به نواختن یه آهنگ ملایم برای رقص تانگو....!!!!!!!!

همه پسرا تک تک جلو رفتن و دست دخترا رو گرفتنو شروع کردن به رقصیدن..........نزدیک نیم ساعت بعد سوگل و مایکل به سمت ماشین حرکت کردن و راه افتادن که برن خارج از شهر....!!!!!!!

 

 




طبقه بندی: luck،

نمایش نظرات 1 تا 30