تبلیغات
ss501 stories - luck....p15
تاریخ : دوشنبه 12 تیر 1391 | 07:34 ب.ظ | نویسنده : Bahar

سلام........جیگرای خودم.....من دوباره اومدم..........!!!!!!

بچه ها داستانم در حدود 3یا4 پارت دیگه تموم میشه ....!!!!

خوب من سه تا داستان و شروع کردم......یه جای دیگه هم این نظرخواهی رو

گذاشتم.....می خوام بدونم اول کدومشون و ادامه بدم......:

1

راجع به یه دختر از خونواده پولدار به نام نفسه....پدرش تو سراسر جهان

نمایندگی و کمپانی داره.......اون نفس و مجبور می کنه برای

ریاست اون کمپانی بره اونجا......نفس میره اما به عنوان آهنگساز و بعدم اونجا

عاشق یه پسر میشه.......بعد از یه مدت پدرش میفهمه و .......

2

داستان حول زندگی یه دختر پرورشگاهی به اسم سویونگ

می گرده......این دختر طراحیه لباس

می خونه.........به خاطر قبول شدن تو یه امتحان تو یه کمپانی بزرگ مشغول به      

 کار میشه...یه مدت بعد به خاطر شباهتش به یه نفر...مجبور میشه

یه مدت جای اون زندگی کنه....همین موضوع باعث میشه یه سری حقایق و

تو زندگیش کشف کنه.......

3

راجع به دوتا خواهر از طبقه اجتماعی بالا به اسم های سویونگ و سوهیونه....داستان از

روز تولد 18 سالگیه خواهر بزرگه شروع میشه.......تو تولد تصمیم میگیرن که برای

سویونگ که پرنسس جشنه یه پرنس انتخاب کنن......همین استارتی میشه

برای شروع رابطشون......وقتی پدر سویونگ موضوع و میفهمه....اون دوتا مجبور به

فرار میشن....!!!!!

اولا حال کردین تو هیچ کدوم لو ندادم پسره کیه...

بعدم حتما نظراتون و بگینا....!!!!!!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

"LUCK"

 

 

 

 

 

 

چند لحظه بعد اتفاقی باور نکردنی افتاد........بعد از اینکه یونگ سنگ از سندس جدا شد چیزی شنید که برایش غیرقابل باور بود.......

-یونگ سنگ........

این صدای سندس بود.........که بعد از سال ها از حنجرش بیرون اومده بود.....!!!!!!

15

یونگ سنگ با خوشحالی به سندس نگاه کرد......چشماش برق میزدن......خوشحال از اینکه اولین کلمه ای که از دهن سندس خارج شده بود اسم اون بود......

-     سندس....عزیزم تو حرف زدی.....!!!

-     من عزیز تو نیستم....اگه بودم اون بلا رو سرم نمیاوردی.......

-     سندس......منو ببخش.....چه طوری بهت بگم این اصلا تقصیر ما نبود....ما مجبور شدیم.....

سندس با چشمایی که به راحتی می شد غم و توش خوند....چشمایی که نشان از دردمند بودن صاحبش بودن......به یونگ سنگ زل زد....

-     واقعا راست میگی؟؟؟؟؟؟یعنی تو هنوزم منو دوست داری؟؟؟؟

-     معلومه.....سندس منو می بخشی.....؟؟؟؟؟

-     می دونی چند وقت منتظر این لحظه بودم........مطمین باش اگه قصد بخشیدنتو نداشتم هیچوقت باهات حرف نمیزدم.......یونگ سنگ لبخندی زد و بدون اینکه چیزی بگه از هوش رفت……

سندس که هل کرده بود....اولین کاری که به ذهنش رسید رو انجام داد و اونم صدا زدن دکتر بود....!!!!!!!!!!

دکتر با عجله خودشو رسوند...........و اولین کاری که انجام داد فقط نگاه کردن بود.....با تعجب به سندس زل زده بود.........

-     دکتر لطفا کمکش کنین نمی دونم چش شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دکتر که تازه به خودش اومده بود یه نگاه به یونگ سنگ انداخت و با لبخندی که حکایت از آرامش و خوشحالی و اطمینان بود گفت:

-بلاخره به هدفش رسید.........خانم جامعی دوستتون حق داره.....این کاملا طبیعیه 3روزه نه چیزی خورده.......نه نوشیده.....حتی استراحتم نکرده.....!!!!!!!!!!

- حالا باید چیکار کنیم..؟؟؟؟؟؟؟؟

- هیچی یکم استراحت کنه خودش به هوش میاد......!!!!!!

حق با دکتر بود.....نزدیک نیم ساعت بعد یونگ سنگ با یه تکون کوچیک به هوش اومد......!!!!!!!!

چشاشو باز کرد و  با چهره خندون سندس روبه رو شد.....لبخندی زدو گفت:

-     چه خواب قشنگی.......

-     خواب چیه ......پاشو ببینم....باید یه چیزی بخوری بلند شو........

-     سندس...........

-     یه چیزی بهت میگما.......

یونگ سنگ لبخندی زد و بلند شد.....براش غیرقابل باور بود......

-     سندس نمی دونی چقدر منتظر این لحظه بودم....شب و روز خوابشو می دیدم....!!!!!!!

-     می دونم.....منم همینطور..........

و این بود مراسم آشتی کنون یونگ سنگ و سندس.....!!!!!!!!

چند روز بعد...................

 

کیو دم در دانشگاه وایساده بود تا یونا بیاد بیرون......بعد از مدت ها تصمیم گرفته بود بره دنبال خواهرش........کاملا استتار کرده بود.....

یه کلاه لبه دار با یه عینک بزرگ رو چشش و یه سوییشرت کلاه دارم تنش بود و البته کلاه سوییشرتم سرش بود......تا حدی خودشو پوشونده بود که حتی مادرشم نمی تونست بشناستش.....!!!!!!!

همین جور داشت به اطراف نگاه می کرد که یه قیافه آشنا توجهشو جلب کرد........واسه یه لحظه نفسشو تو سینش حبس کرد.........

خواست بره نزدیک که یهو خیل عظیمی از دانشجو ها دورش و گرفتن......

هرکی یه چیز می گفت........ولی از حرفاشون پیدا بود که اون دختر جوون استاد اوناست.......همون موقع خواهرشو دید......براش دست تکون داد...........

یونا:اوپا.........ممنون که اومدی......

کیو:نونا.....چرا انقدر دیر کردی؟؟؟؟؟؟

یونا:آه...داشتم وسایلمو جمع می کردم......بعد دست کیو رو گرفت و به سمت اون دختر حرکت کردن.........

کیو:یونا....اااااا....چیکار می کنی....؟؟؟؟

یونا:بیا می خوام استاد ژنتیکمو نشونت بدم......

اطراف اون دختر تقریبا خلوت شده بود می خواست بره که صدای کسی رو شنید که داشت صداش میزد.....برگشت....

-     اوه یونا......هنوز نرفتی..؟؟؟

-     استاد می خواستم یه نفرو بهتون معرفی کنم........کیو رو کشید جلوتر و گفت:

-     ایشون برادرم هستن........کیم کیو جونگ......

کیو با ناراحتی و بغض به دختری که جلوش بود نگاه کرد و گفت:م.....ممممم...................




طبقه بندی: luck،

نمایش نظرات 1 تا 30